غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
565
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
محمد شاه بن سلغرشاه بن اتابك سعد بن زنگى بن مودود السلغرى چون بر چهار بالش رعيتپرورى نشست و دختر تركان خاتون را با خود عقد بست اما التفات بسخن تركان نكرد و روى بتمهيد بساط عيش و نشاط آورد و از غايت بيباكى و شرارت نفس خون بىگناهان را بسان مى در قدح ميريخت و بيجهتى در مخالفت تركان كوشيده در هرطرف غبار عداوت مىانگيخت در خلال آن احوال فرمان هلاكو خان رسيد كه محمد شاه و دختر تركان بايد كه باردوى اعلى آيند تا در باب تنظيم امور مملكت فارس با ايشان شرط مشورت بتقديم رسد و محمد شاه در باب رفتن طريق اهمال مسلوك داشته تركان خاتون از حركات شنيعهء او ملول و متنفر گشت و با امراى شول و تراكمه اتفاق نموده جمعى را در كمين نشاند تا در وقتى كه محمد شاه بحرم در مىآمد او را گرفتند و تركان محمد شاه را نزد هلاكو خان فرستاده عرضه داشت كرد كه چون محمد شاه از عهدهء دارائى رعيت و سپاهى بيرون نمىتوانست آمد و بر سفك دماء كه موجب ويرانى مملكت است اقدام مينمود او را بدرگاه عالمپناه ارسال داشتم تا بمقتضاى فرمان واجب الاذعان عمل نمايد مدت پادشاهى محمد شاه هشت ماه بود ذكر سلطنت سلجوقشاه بن سلغرشاه و بيان انقضاء ايام دولت آن سلاطين عاليجاه نسب سلجوقشاه از جانب مادر بسلاطين سلجوقى ميرسد و او بحسن صورت و وفور تهور و شجاعت اتصاف داشت و بواسطهء تهتك و خفتى كه در جبلتش مركوز بود در زمان سلطنت اتابك محمد بن سعد در قلعهء اصطخر محبوس گشت و در وقتى كه برادرش محمد شاه پادشاه شد تضرع نامهء نزد او فرستاد و اين رباعى در آن مندرج گردانيد رباعى درد و غم و بند من درازى دارد * عيش و طرب تو سرفرازى دارد بر هردو مكن تكيه كه دوران فلك * در پرده هزار گونه بازى دارد و از حبسيات جمال الدين مسعود خجندى اين رباعى ديگر اضافت ساخت كه رباعى كى باشد ازين سنگ برون آمدنم * ناميست ازين ننگ برون آمدنم گوئى مگر از سنگ برون مىآيد * پروانه از سنگ برون آمدنم محمد شاه نامهء مهر اخوت درنوشت و در جواب سطرى چند فريب آميز نوشت و چون محمد شاه گرفتار گشت تركان جمعى از امراء شول را بقلعه اصطخر ارسال داشت تا سلجوقشاه را بشيراز آورده بر مسند سلطنت نشاندند و او در مبداء جلوس بعضى از اعيان را كه منشاء فتنه و فساد ميدانست از ميان برداشت و تركان را بحبالهء نكاح كشيد و بساط عيش و نشاط گسترده در شبى كه تجاويف دماغش از بخار شراب ممتلى بود ناگاه انديشهء ملامت بدگويان جهة خواستن تركان خاتون بر خاطرش گذشت و با آنكه مشعوف جمال و شيفته وصال او بود عنان شكيبائى از دست داده زنگى را كه رنگى داشت مانند خال تركان مشكفشان و قامتى بسان شب عاشقان بپايان بريختن خون تركان مأمور